جهت دریافت مدرک تافل فوری و گرفتن مشاوره با شماره 09360402976 تماس بگیری

داستان انگلیسی سراسر تابستان همراه با ترجمه

داستان انگلیسی

نام کتاب: َALL IN SUMMER

داستان انگلیسی همراه ترجمه فارسی

فرمت فایل : ورد

قسمتی از خلاصه داستان همراه ترجمه آورده شده است جهت گرفتن کل داستان همراه ترجمه بر روی لینک دانلود و ادامه مطلب کلیک کنید…….

No one in the class could remember

a time when there wasn't rain.

 

“Ready?"

"Ready."

"Now?"

"Soon."

"Do the scientists really know? Will it happen today, will it?"

"Look, look; see for yourself!"

The children pressed to each other like so many roses, so many weeds, intermixed, peering out for

a look at the hidden sun.

It rained.

It had been raining for seven years; thousand upon thousands of days compounded and filled from

one end to the other with rain, with the drum and gush of water, with the sweet crystal fall of showers and

the concussion of storms so heavy they were tidal waves come over the islands. A thousand forests had

been crushed under the rain and grown up a thousand times to be crushed again. And this was the way……………

داستان کوتاه همه تابستان در یک روز

نوشته: ری برد بری

ترجمه: سمیه ذاکرنیا

 

 

-«الان؟»

-«نه! یه خورده مونده».

-«نگاه کن خودت ببین!»

 

بچه ها مثل گل های رز، علف های وحشی، تنگ هم ، پشت پنجره کلاس ایستاده بودند و برای دیدن خورشید پنهان، چشم به بیرون دوخته بودند.

بیرون باران می بارید. هفت سال بود که بی وقفه می بارید. روزهای پیاپی همه پر بود از باران، پر بود از صدای طبل و سنج آب، صدای ریزش قطره های بلوری و صدای غرش طوفان، طوفان هایی چنان سهمگین که امواج مهیب آب را بر سر جزیره ها فرود می آورد. هزاران جنگل زیر باران خرد شده بود و دوباره ازنو سر برآورده بود تا دوباره خرد شود. زندگی در سیاره ناهید این طور می گذشت.زندگی مردان و زنان فضانوردی که از زمین به این سیاره همیشه بارانی آمده بودند تا متمدنش کنند، بچه هایشان را مدرسه بفرستند و عمر بگذرانند.

-«داره بند میاد. داره بند میاد!»

-«آره آره، داره بند میاد».

ادامه………..

مارگوت از بچه های کلاس دوری می کرد؛ بچه هایی که روز های بی باران را یادشان نبود؛ روزهایی را که مثل حالا مدام و یک ریز و بی ملاحظه باران نمی بارید. بچه ها همه نه سالشان بود. از آخرین باری که خورشید یک ساعتی خودش را به دنیای حیرت زده آنها نشان داده بود، هفت سال می گذشت و طبعا هیچ کدام از بچه ها آن روز را به خاطر نمی آورد. گاهی وقت ها مارگوت در میانه شب صدایشان را می شنید که توی خواب تکان می خوردند. می دانست که دارند خواب می بینند؛ خواب یک مداد شمعی زرد یا یک سکه طلایی بزرگ؛ آنقدر بزرگ که می شود دنیا را با آن خرید. می دانست که توی خواب ، گرمایی را به یاد می آورند؛ مثل وقت هایی که صورت از خجالت سرخ  می شود  و بعد حرارتش توی بدن ، دست ها و پاهای لرزان پیش می رود. اما همیشه رویایشان به صدای ضرب قطره های آب پاره می شد؛ انگار که گردنبند شفاف بی انتهایی روی سقف، روی خیابان، روی باغ ها  و جنگل ها پاره شود.

تمام روز را توی کلاس درباره خورشید خوانده بودند؛ اینکه چقدر شبیه لیمو است و اینکه چقدر داغ است. حتی درباره اش داستان ،مقاله و شعر نوشته بودند.

«خورشید مثل یک گل است که تنها برای ساعتی می شکفد».

این شعر مارگوت بود. آن را با همان صدای یواش همیشگی در کلاس خواند؛ وقتی که باران همینطور آن بیرون می بارید.

قسمتی از خلاصه داستان همراه ترجمه آورده شده است جهت گرفتن کل داستان همراه ترجمه بر روی لینک دانلود و ادامه مطلب کلیک کنید…….

داستان انگلیسی همراه ترجمه

 

3821 بازدید
نظری بدهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.